11 ماهگی
سلام دختر کوچولوی شیرین مامان 
روزهاو ماه ها تند تند گذشتند و انگار همین دیروز بود که بدنیا اومده بودی دخترکم...
دلم میخواد همینجوری کودک بمونی مامانی ،دنیای آدم بزرگا خیلی فرق داره خیلی پر تنش هستش بعضی وقتها فکر میکنم میگم نکنه دخترم نتونه طاقت بیاره و سختی های زندگی بهش در آینده فشار بیاره . هر چقدر هم من و باباییت برات کم نذاریم و بهترین زندگی و داشته باشی باز هم وارد زندگی خودت که بشی همیشه چیزهایی وجود داره که بخواد باعث رنجشت بشه دخترم. امیدوارم زنده باشم و بتونم کمک و راهنماییت کنم 
از خودت بگم که انقدر شیطون و بازیگوش شدی که من و باباییت فقط حواسمون باید باشه که جنابعالی آتیش نسوزونی. دندونهای پایینیت که تو 10 ماهگیت دراومد و راحت شدی این ماه هم دو تا بالاییت داره میزنه بیرون که خیلی اذیتت میکنه یه خورده لاغر شدی غذاتم کم شده الهی بمیرم برات میتونم از نق زدنات و شبها توی خواب جیغ کشیدنت بفهمم چه عذابی میکشی 
هنوز راه رفتن و شروع نکردی ولی چندتا کلمه رو میگی: ماما، باب، اِده، دَت نَدن، کیه، ای چیه
خلاصه که حسابی خودتو جا میگنی تو دل همه مخصوصا باباییت، جمعه ها که میری صورتتو میذاری رو صورت بابایی و بیدارش میکنی ، باباتم که جون میده برات و با خنده از خواب بیدار میشه و بعدشم که تا شب تو بغلشی،یا اینکه از سر و گردنش داری بالا میری، البته موقع گرسنگی و تعویض پوشک تشریف میاری پیش مامان...
از مادربزرگ و عمه هات بگم که هنوز کماکان باهم رفت و آمد نداریم تقریبا از 8 ماهگیت بود که جشن دندونی گرفتم و هفته ی بعدش یه آشوبی به پا شد که نگوووو... حالا بعدا برات توضیح میدم گلم زوده برای تو که بخوای این چیزارو درک کنی ولی واقعا از بچگیت لذت ببر که دنیای ما آدم بزرگا زیاد جالب نیست.
دوستت دارم 


11 ماهگی 

