آیسانآیسان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
آیسانآیسان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
آیسانآیسان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
آیسانآیسان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
آیسانآیسان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

آیسان نخودچی مامان و بابا

دخمل شیطون

1394/5/9 20:00
نویسنده : مامان آیسان
530 بازدید
اشتراک گذاری

عشق کوچولوی مامانی از وقتی وارد 7 ماهگی  شدی یاد گرفتی تا روی دستهات بلند بشی زیبا , دستهات رو میزاری زمین و خودت رو روی دستهات بلند میکنی ولی هیچ خبری از سینه خیز رفتن نبود.البته دیروز یاد گرفتی که سینه خیز عقبی بری.تشویق

هفته ی دیگه وارد 8 ماهگیت میشی.البته دور در جاهم بلدی بزنی مامانی.چند روز پیش برای سنجش شنوایی رفتیم درمانگاه که خدارو شکر عالی بودی و مثل نوزادیت یه گوشت شنواییش بیشتره؛ یادم باشه نصیحت هامو تو اون گوشت بهت بگم چشمک

از شیطونیات بگم که از همون درمانگاه انقدر دستگاه شنوایی سنج و خودکار و کاغذ و کشیدی و شیطونی کردی که مسئولش گفت حتما یکسالگی خواب بیارش.منم یه خورده ناراحت شدم البته حق داشت جدیدا خیلی شیطون شدی جیگر مامان....بوس

تو روروئکت که حسابی کل خونه رو میچرخی و دستت به هرجا برسه میزنی میندازی و هرچی هم که خوراکی باشه و من و بابایی بخوریم چنان حمله میکنی دو دستی میگیری که ما پشیمون میشیم از خوردن.مخصوصا بستنی و میوه....

ماشالا غذا خوردنت عالیه عاشق فرنی و حریره بادومی ولی از سوپ زیاد خوشت نمیاد .آرام

عاشق  سی دی های بیبی انیشتین هستی و تا آخرش و نگاه میکنی... 

تازگیها موهای هر کسی جلوی دستت باشه میکشی و رحم نمیکنی به موی کسی نه , من که از دستت مو ندارم دیگه خندونک , صورتمم تا جلو دستت باشه چنان چنگی میزنی که دلم از حال میره بلاااااااااااااااااا ....شاکی

 رنگ چایی رو خیلی دوست داری ( از همون ماههای اولت ) , و چایی خوردن من برات خیلییییییییی جذابه , وقتی من چایی میخورم با لبخندی به لب و خیلی با دقت و گاهی هم با تعجب به چایی خوردنم نگاه میکنی و توی این مدت چشم از چای برنمیداری و البته بیشتر وقتا سعی میکنی که لیوان و از دستم بگیری.

الانم بابایی زنگ زد حالمون و بپرسه و شما تا فهمیدی صدای باباییته شروع کردی جیغ زدن.راستی تو این 2 هفته کلمه دد و بابا رو همراه با جیغ میگی.تشویق الانم داری آتیش میسوزونی که همین الان یهویی این چندتا عکسو ازت گرفتم.

فدات بشم جیگر طلا مامان و بابایی عاشقتن...بوس

 

 با ایلیا پسرخالت موفق شدین فرمون روروئکتو از جا دربیارید و خرابش کنین...

 

اینم کارای امروزته که اول رفتی سراغ جعبه دستمال کاغذی و بعد...

وبعد اینکه جعبه رو انداختی و رفتی سراغ مشمای سطل آشغال و جیغ منو درآوردی...

اینجاهم که باند و داشتی تکون میدادی...

و اینجا کنترل و میخاستی برداری و بخوری که از دستت افتاد ...

و این هم آخرین عکس از قیافه ی پراز شرارتت

 

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)